نویسنده: هانیز - شنبه سی ام تیر ۱۳۹۷
تازه از دانشگاه برگشته بودم گرمم بود.مقنعه ام و کیف را در راه پله کنار کفش ها رها کرده بودم...تحمل وزنشان دیگر از عهده ام خارج بود...چشم هایم را بستم انگشت هایم را روی شقیقه نگه داشته بودم و حتی حوصله نداشتم مثل فیلم های آبکی شقیقه ام را ماساژ دهم تا شاید این درد لعنتی تمام شودکمی گوش دادمصدای زندگی کردنش می آمد...یک صندلی را به زور جابجا میکرد تا کتابی را از بالای کمدش بردارد...این حرکت تکراری را تنها از گوش هایم میفهمیدمکمی بعد نفس عمیقی میکشد جابجا کردن صندلی خسته اش کردهصدای قدم هایش می آید کنارم می ایستد اما نمی گوید برایش کتاب را بخوانم...فکر می کند خوابیده امنفس عمیقی میکشم صدای نفس هایم کمتر از صدای نفس های اویِ من است...من به اندازه تلاش او خسته نبودمسردردم تمام شده بودصدای زندگی کردنش خستگی و مریضی ام را تمام میکندصدای خنده هایش که دیگر هیچ....هیچ
برچسب:
نویسنده: زهرا شریعتی
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 0:29